به نقل از «هریتیجدیلی»، در قلب تپههای سبز و مهآلود ایرلند، جایی که قصههای قدیمی با زندگی روزمره مردم گره خورده است، باستانشناسان به موفقیتی دست یافتهاند که بیش از آنکه شبیه به یک کشف علمی خشک باشد، به رمزگشایی از یک مرثیه باستانی میماند. پژوهشگران با کنار گذاشتن شیوههای سنتی و گوش سپردن به روایتهای شفاهی پیرمردان و پیرزنان روستایی، موفق شدند دهها گورستان فراموششده را در سراسر این سرزمین شناسایی کنند. این مکانها قرنها مدفن نوزادانی بودند که به دلیل سقط جنین یا فوت پیش از انجام مراسم مذهبی، از سوی نهادهای رسمی «ناپاک» شمرده شده و از دفن در گورستانهای عمومی محروم مانده بودند.
آنچه این تحقیق را ملموس و تکاندهنده میکند، تماشای پیوند میان سوگ انسانی و باورهای عامیانه است. والدین سوگواری که اجازه نداشتند فرزندانشان را در خاک رسمی دهکده دفن کنند، پیکر کوچک آنها را شبانه و در سکوت، در نقاطی خاص مانند حاشیه چاههای قدیمی، تقاطع جادهها یا لابهلای خرابههای باستانی به خاک میسپردند. برای اینکه این مزارها از گزند روزگار و شخم گاوآهن کشاورزان در امان بماند، جامعه محلی پیرامون آنها حصاری از افسانهها کشیده بود. قصههایی درباره «نورهای سرگردان» یا «زمینهای طلسمشدهای» که هر کس روی آنها پا بگذارد دچار بدبختی یا سرگیجه میشود، در واقع تلاشی هوشمندانه از سوی مردم بوده تا حرمت این مزارها را در برابر تخریب و فراموشی حفظ کنند.
محققان با بررسی صدها روایت فولکلور، متوجه شدند که این خرافات بهظاهر ساده، در واقع نقشههایی دقیق از تاریخ رنجدیده یک ملت هستند. آنها با دنبال کردن همین ردپاهای کلامی، گورستانهایی را پیدا کردند که در هیچ نقشه و سند رسمی باستانشناسی ثبت نشده بودند. این پژوهش که حالا به «باستانشناسی احساس» شهرت یافته، نشان میدهد که چطور غم و شرم ناشی از باورهای گذشته، لایههایی از تاریخ را به زیر زمین رانده است. حالا با کمک این قصههای قدیمی، مزار هزاران کودکی که در حاشیه تاریخ گم شده بودند، دوباره هویت یافته است. این کشف بزرگ به ما یادآوری میکند که گاهی برای یافتن حقیقتهای پنهان زیر خاک، نباید فقط به دنبال ابزارهای مدرن گشت؛ بلکه باید به زمزمههایی گوش داد که قرنها در قالب قصه و افسانه دهانبهدهان گشتهاند تا میراثی انسانی را از چنگال فراموشی نجات دهند.




